پشت پرده اخرین روز کارشناسی
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
اخرین روز کارشناسی بهمن ماه پنج سال پیش که اولین روز ورودم به دانشگاه بود هرگز فک نمیکردم روزهایی از راه برسه که دیگه نه تنها ذوق و شوقی برای دانشگاه نداشته باشم، بلکه فقط آرزو کنم کاش زودتر تموم شه و شر این روزهای پر ژوژمان کم شه تا بتونم یه نفس راحت بکشم. اون روزها دنیام خلاصه میشد توی درس خوندن...
بررسی قشنگ ترین سال حیف نیست تموم شه؟
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
قشنگ ترین سال حیف نیست تموم شه؟ 28 اسفنده، امسال دیگه روزشمار آخرین هفته رو نداشتم. اخر سالی کلی حرص خوردمو زمینو زمان سابیدم و با دوستا و خرگوشم خوش گذروندم و اسفند به قدری تند گذشت که هنوز باورم نمیشه فردا عیده.1400 برام سال قشنگی بود؛ نه که اتفاقات بد نداشت، نه که تصمیمات اشتباه نگرفتم، نه که دهن...
ماجرای نمیخوام تا ابد زندگی کنم
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمیدونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتنها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم. این روزا حتی خودمم نمیدونم دقیقا چی از جون زندگی میخو...
کسی شبیه به تو؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
در طول این زندگی بیست و سه چهار سالهم هیچ وقت اینقدر احساس درموندگی نکردم. نمرات ماک ضدحال بزرگی بودن و رزومههایی که این ور اون ور میفرستم یکی بعد از اون یکی رد میشن و هفتهای دو سه بار دعوت میشم به کافههایی که از پول باقی مونده توی حسابم بیشتره. دلم میخواد عربده بکشم و بگم که خیالت راحت شد؟ م...
افشای جزئیات اگر خون آشام بودیم، تمام این میراها رو به سخره میگرفتیم
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرفهایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس مینش...
کتاب انسانها اثر مت هیگ در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
همین اول بگم که متن حاوی اسپویله پس اگه قصد داری این کتاب رو خودت بخونی کلا نخون این نوشته رو:)) انسانها، داستان یک موجود فضایی هست که اومده روی زمین تا یک دانشمند در زمینهی ریاضی رو بکشه و مسئلهی مهم ریاضی که حل کرده رو به طور کامل نابود کنه. چرا که اربابان موجود فضایی معتقد هستن که دسترسی انسان...
جزئیات تازه از نوشتن
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
نوشتن نوشتن همیشه کاری بوده که برای بعضی از ادما سخت بوده. من از اون دسته ادما هستم که ننوشتن براش سخته. نزدیک به 8 روزه که اومدم خونه ی پدر شوهر و دفتر روزانه نویسیم رو جا گذاشتم و انگار یه بخشی از بدنم رو جا گذاشتم. این روزها به لطف شبکه های اجتماعی مختلف سعی کردم خودمو غرق کنم توی کتابهای فانتزی ...
افشای جزئیات در همبن حوالی قدم میزند. در همین حوالی ناپدید میشود...
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
از بعد از تجربهی بیهوشی، شبها به مرگ فکر میکنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست میگفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد د...
خواهرِ غریبه ی اشنای من؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم. قبلا افسردگی ا...
پشت پرده دل به رفتن بسته بودی
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 23:38
خیلی وقته که چیزی ننوشتم. نه فقط اینجا که در هر جای دیگهای. ۲۶ سالگی رو با رفتن به خونه ی خودم پیش بردم و در انتشارات خیلی سبز کار پیدا کردم و تمام قد تلاش کردم که زنده بمونم که دیوانه نشم که رد ندم. درونم احساس میکنم دختر بچهای مرده. احساس تهی بودن و گم کردن میکنم. انگار که مامانم رو وسط شلوغی ...
خواهرِ غریبه ی اشنای من
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 15:55
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم.قبلا افسردگی او...
در همبن حوالی قدم میزند. در همین حوالی ناپدید میشود...
-
تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 22:22
از بعد از تجربهی بیهوشی، شبها به مرگ فکر میکنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست میگفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد دهنی ...
نوشتن
-
تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 19:36
نوشتن همیشه کاری بوده که برای بعضی از ادما سخت بوده. من از اون دسته ادما هستم که ننوشتن براش سخته. نزدیک به 8 روزه که اومدم خونه ی پدر شوهر و دفتر روزانه نویسیم رو جا گذاشتم و انگار یه بخشی از بدنم رو جا گذاشتم. این روزها به لطف شبکه های اجتماعی مختلف سعی کردم خودمو غرق کنم توی کتابهای فانتزی و شروع...
کتاب انسانها اثر مت هیگ
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 21:54
همین اول بگم که متن حاوی اسپویله پس اگه قصد داری این کتاب رو خودت بخونی کلا نخون این نوشته رو:))انسانها، داستان یک موجود فضایی هست که اومده روی زمین تا یک دانشمند در زمینهی ریاضی رو بکشه و مسئلهی مهم ریاضی که حل کرده رو به طور کامل نابود کنه. چرا که اربابان موجود فضایی معتقد هستن که دسترسی انسان به ...
اگر خون آشام بودیم، تمام این میراها رو به سخره میگرفتیم
-
تاریخ: 1401/11/29 ساعت: 12:43
قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرفهایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس مینشست...
نمیخوام تا ابد زندگی کنم
-
تاریخ: 1401/7/5 ساعت: 22:02
+ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱ | 11:22 PM | مگی خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمیدونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتنها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم.این روزا حتی خودمم ...
کسی شبیه به تو
-
تاریخ: 1401/7/5 ساعت: 22:02
+ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱ | 11:31 PM | مگی در طول این زندگی بیست و سه چهار سالهم هیچ وقت اینقدر احساس درموندگی نکردم. نمرات ماک ضدحال بزرگی بودن و رزومههایی که این ور اون ور میفرستم یکی بعد از اون یکی رد میشن و هفتهای دو سه بار دعوت میشم به کافههایی که از پول باقی مونده توی حسابم بیشتره. دلم میخواد عرب...
قشنگ ترین سال حیف نیست تموم شه؟
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 19:52
+ شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰ | 10:17 PM | مگی 28 اسفنده، امسال دیگه روزشمار آخرین هفته رو نداشتم. اخر سالی کلی حرص خوردمو زمینو زمان سابیدم و با دوستا و خرگوشم خوش گذروندم و اسفند به قدری تند گذشت که هنوز باورم نمیشه فردا عیده.1400 برام سال قشنگی بود؛ نه که اتفاقات بد نداشت، نه که تصمیمات اشتباه نگرفتم، نه ...
در انتظار تولد رفیق!!
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 9:38
یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰ 6:31 PM 23ام تولد بهترین رفیقمه. از الان نه تنها ذوق دارم براش، دارم تدرکات لازم رو میبینم. کلی ایده دارم و در عین حال حس میu200eکنم به اندازهی کافی خوب نیست. دارم دچار وسواس فکری میشم-_-اما این موضوع یه باگ بزرگ داره؛ متولد شده در روز تولدش کیلومترها دوره ازم. خانوم بدجنس قصد کر...
چون که امشب خیلی خوش گذشت:)
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 9:38
سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۰ 12:18 AM بعد از چند روز غرق در بیحوصلگی و بداخلاقی، به همراه عمو به یه ویلای باصفا در چابکسر اومدیم. ویلایی که یه ویو به سمت کوهستان سرسبز دازه و تعدادی از پنجرهها هم به سمت باغجهی نچندان کوچیک جلوی خونه که پر از درختان میوه و گیاهان مختلفه. ازز وقتی اومدیم همه از مزایای خونه ت...