
قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرفهایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس مینشست و مسیر دانشگاه تا خونه رو رویا بافی میکرد حالا همسر کسیه و در تلاشه که رویاهای واقع بینانهتر خودش رو به واقعیت تبدیل کنه....
ادامه مطلب
نوشتن نوشتن همیشه کاری بوده که برای بعضی از ادما سخت بوده. من از اون دسته ادما هستم که ننوشتن براش سخته. نزدیک به 8 روزه که اومدم خونه ی پدر شوهر و دفتر روزانه نویسیم رو جا گذاشتم و انگار یه بخشی از بدنم رو جا گذاشتم. این روزها به لطف شبکه های اجتماعی مختلف سعی کردم خودمو غرق کنم توی کتابهای فانتزی و شروع مجدد این فانتزی خوانی با کتابی شروع شد به نام افسون خارها. صد البته که وقتی متن انگلیسی کتاب رو پیدا کردم متوجه شدم که مترجم حتی توی...
ادامه مطلب
از بعد از تجربهی بیهوشی، شبها به مرگ فکر میکنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست میگفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد دهنی و سیگار تا رفتار کردن مثل یه عوضی به تمام معنا. این نسخه ی نترس و احمق خودم رو دوست ندارم و این روزا دشمن شماره یک خودمم و دارم توی باتلاقی دستو پا میزنم که...
ادامه مطلب
بله، دوستی گل با داشتن پیجی خفن، ما رو وسوسه نمود که بوکاستگرامر بشویم! در راستای همین کلمه ی من در آوردی، دهن اینترنت و اینستاگرام را سرویس نموده و از این #هشتگ به آن هشتگ و از این پیج به آن پیج رفته اشک اینستا و سرور هایش را در اورده جاست فور فایند اِ گود آیدیا برای عکاسی و پست کردنش!!!! یک پایمان در اینستا یک پایمان در بلاگفا و سومین پایمان(ما عین هشت پا هی پا در میاوریم) در انجمن بوک پیج در حال تایپ کردن داستانمان بود!(میتونین با اسمه شادی کوچک من پیداش کنید در قسمت داستان بلند) و همان طور که بین این اجتماعات در رفت و آمد بودیم درس سخت و مزخرف مهارت کسب و کار را حفظ مینمودیم!!!! بله بیچاره...
ادامه مطلب
خب،الان دقیقا یک ساعت و یک دقیقه ست که تولدم شده!!!!! وای امروز به معنی واقعی کلمه عالیییییی بود!!!!!!!!!عالیییییییییییییی!!!!یکی از بهترین تولدای عمرم!اینقدر خندیدم لپام درد میکنن!!!!تا باشد از این دسته از دردها!!!خخخ خب گفتم که میخوام برم پیش یه مشاور؟؟؟ وای خانم بال افکن فوق العاده ترین ادم دنیاست!!عالیه من عاشقش شدم خیلی خانوم خفنیه!!!!! و البته تا هفته ی دیگه یه چیزایی باید بنویسم و البته که بهتون نمیگم!!هاها!! و بعدم که رفتیم خونه عمو مهربونم تولد دخترعموم که با من تقریبا تو یه روز شده!!!!خییییییییییییییییللللللییییییییییییی عالی بود!!! از عالی هم عالیتر بو...
ادامه مطلب