اخرین روز کارشناسی
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 9:38
سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰ 1:34 PM بهمن ماه پنج سال پیش که اولین روز ورودم به دانشگاه بود هرگز فک نمیکردم روزهایی از راه برسه که دیگه نه تنها ذوق و شوقی برای دانشگاه نداشته باشم، بلکه فقط آرزو کنم کاش زودتر تموم شه و شر این روزهای پر ژوژمان کم شه تا بتونم یه نفس راحت بکشم. اون روزها دنیام خلاصه میشد توی درس...
به وقت اول پاییز
-
تاریخ: 1399/8/15 ساعت: 12:56
پاییز امسال هم بلخره رسید.امسال انچنان که باید و شاید منتظرش نبودم.البته نه این که اصلا ذوقی براش نداشته باشم. دیوارا رو به رنگ سابقم در اوردم...آبیه آبی. حالا اتاق قابل تحمل تره.هر چقدر که فکر میکنم
بری زندگی نمیکنم یه روز هم
-
تاریخ: 1399/8/15 ساعت: 12:56
دیروز یه تولد از دوستان نزدیک بودم. تولد بزرگ و شلوغ پلوغی نبود و به خاطر کرونا با پنج شیش نفر سرو تهش رو جمع کرده بودیم. ولی عمیقا جای خالی ددی لانگ لگ رو حس میکردم. همه جفت جفت تو حلق هم بودن و من ف
حالا دیگه رسما اولین هفتهی 23 سالگی از راه رسید
-
تاریخ: 1399/8/15 ساعت: 12:56
هفته ی پیش تولدم بود. بلخره روزای 22 سالگی یکی یکی خط خورد و شدم 23 و حالا دیگه ازم بپرسن چند ساله ای باید بگم یک زن 22 ساله ام. اما... باید الان پر انرژی باشم نه؟ و لی نه. نیستم. حوصله ی هیچ کاری رو
سالی که بالخره گذشت!
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 21:20
خب،و میتونم بگم بالاخره ۹۸لعنتی تموم شد!!!! نود و هشت اسماً یک سال بود رسما برای من پنج شیش سال گذشت؛!! میتونم بگم به معنای واقعی کلمه پوست انداختم توی این یک سال و به معنای واقعی تر، تغییر کردم. ادمی
سفر با دوستا و از همین ژانگولر بازیا
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 8:42
اون روزی که داشتم از رفتن به خونه ی مادر بزرگه غر میزدم هرگز به ذهنم نمیرسید که کمتر از سه ماه دیگه قسمتی از ارزو و رویام بر اورده شه!قرار صحرا ی ورزنه نبود.قرار اصلا یه سفربود که یه وری بریم با اکیپ
تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 8:42
عید که با جواب های کوتاه و نصفه و نیمه مواجه شده بودم فقط قمیشی گوش میکردم،تنها یه اهنگ که خودش فرستاده بود و میگفت تو بارون که رفتی دلم زیر و رو شد... بعد از اون قمیشی رو به خودم ممنوع کردم. همون طور
به خودم اومدم دیدم کارکتر داستانام برا خودشون دارن خوش میگذرونن!
-
تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 5:31
میدونی جانا؟ خیابون ولیعصر از اولشم مال ما بود.اصلا ساخته شده بود که دوتایی دست همو محکم بگیریم از خوده تئاتر شهر قدم زنان حرف بزنیم به خودمون بیایم ببینیم پارک ملت جلومونه! پارک ملتی که عاشق شده و شد
اخرین شب جهان
-
تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 5:31
به اخرین شب دنیا فکر کردی؟اره،قطعا توی فیلم ها دیدی که مردم سراسیمه و پریشان به این سمت و اون سمت میدوندن و همه منتظرن تا یه قهرمان بی هیچ چشم داشتی از خود گذشتگی کنه و ادم ها رو نجات بده و یه بار دیگ
جنگ جهانی
-
تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 5:31
◾️حتی راه دشمنی رو هیشکی یادمون نداده!جنگ شروع شده.نه میان ایران و آمریکا که میان برادر و خواهر، پدر و پسر، رفیق و رفیق...توهین میکنند به هم. پرخاش. فحش میپرانند و آش آنقدر شور شده که صبح دیدم دختر
چیز هایی هست که نمیدانی
-
تاریخ: 1398/10/4 ساعت: 1:01
اخر شب بود و موسیقی ملایمی پخش میشد و بوی عود و پارافین شمع باهم ترکیب شده بود و هیزم ها توی بخاری دود گرفته ی کنار کلبه گرمای مطبوعی درست میکردن....xa0قطعا اگر به یه مسافرت درستو حسابی تو یه کلبه ی جنگ
مار بوآ شدیم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:09
بالاخره بعد از دو هفته نت برگشت!به معنای واقعی کلمه احساس کردم از دنیا عقب موندم!ابان ماه پر از انتظاری گذروندم،منتظر موندم بگه،بشه، بیاد،به دستم برسه،بره،بشه،بگیره...خلاصه...یکم دیگه ابان ماه ادامه پ
بنویسیم؟ یا به سکوت ادامه بدیم؟
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
این روزا، دلم میخواد بنویسم ولی وقتی قلم به دست میگیرم دنیا از حرکت می ایسته،انگار نفس حبس میکنه و با خودش میگه این دختره باز شروع کرد به مزخرف بافتن! و بعد دیگه نمیتونم چیزی بنویسم وگرنه باید خیلی قب
از سرزمینی دور افتاده مینویسم
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
خب، چهار روزه که کاملا گوشیم رفته مرخصی و اینجور که بوش میاد تا پنجشنبه خبری از گوشی نیست و دارم زندگی فاقد تکنولوژی رو پاس میکنم-_-این روزا بدون گوشی انگار مغزم باز شده، هی دلم میخواد بنویسم، از ادم
شاد تر از این حرفا خواهم بود.ولی الان نه
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
اگه اسفند ماه خواستم پست خدافظی با سال رو بنویسم یادم باشه از این هفته به عنوان یکی از هفته های مزخرف سال نام ببرم.گوشیم بعد از یه هفته اومد دستم و همچنان هنوز خرابه و خاموش میکنه و شده دلیلی که بابا
همراه با لینکین پارک^_^
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
ورژن غیر رسمیه پاییز بالاخره رو نمایی شد و رسما زیر پتوی مام بزرگی با طرح پلنگ و ببر باید خوابید تا از یخ زدگی جلو گیری کرد!ولی خب،من دوست! حالا فقط باید دقیقا ده روز صبر کنم تا تقویم از نسخه ی رسمیه
کوچ تا چند؟مگر میشود از خویش گریخت؟
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
اخرین پنجشنبه ی 20سالگی رو امروز به اتمام رسوندم،در واقع تموم شدنش چیزی نبود که به من وابستگی ای داشته باشه. حتی اگر نمیخواستم هم تموم میشد.چند روزیه که اون دیوار معروف رو دور خودم کشیدم.هیچ کس حق ورو
از همین حرفا
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 11:26
این چند روز همش داره بارون میاد و من رسما دارم منفجر میشم از حال خوب! به خصوص که حالا به لطف دانشگاه خیابون ولیعصر رو متر میزنم و کافه به کافه ی خیابون رو کشف میکنم!چهارشنبه ای،اولین کافه ی 21سالگی رف
و ما همچنان به کافه گردی هامون ادامه میدیم!^-^
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:40
امروز باهاش قرار داشتم،و این اولین بار برای هر دومون بود،اون اولین بارش بود که پشت یکی از این میز های کافی شاپ میشست و من اولین بار بود که با مامانم به کافه# میرفتم و خب میدونی؟ هیچ اصلا شبیه هیچ کافه#
جادوگری که من میشناسم!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:44
گذاشتم اهنگی که به نظر اسم عجیبش باحال بود پخش شه و با شروع ضرب اهنگ با پا روی زمین ضرب گرفتم، xa0ریتم ها اول ملایم بود ولی بعد... زمین زیر هر ضرب پام ترک گوچیکی خورد و با اوج گرفتن اهنگ، xa0زمین دهن باز