کوک های ناتمام من

متن مرتبط با «روزمرگی در زندگی زناشویی» در سایت کوک های ناتمام من نوشته شده است

ماجرای نمی‌خوام تا ابد زندگی کنم

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمی‌دونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتن‌ها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم. این روزا حتی خودمم نمی‌دونم دقیقا چی از جون زندگی می‌خوام. دارم راه های مختلف رو سرک می‌کشم و هر روزی رو با یه تفکر و یه نوع علاقه شروع می‌کنم و شیخ اسمش رو گذاشته فتح کردن تپه‌های تازه (آره دقیقا منظورش همونه که...

    ادامه مطلب
  • کتاب انسان‌ها اثر مت هیگ در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    همین اول بگم که متن حاوی اسپویله پس اگه قصد داری این کتاب رو خودت بخونی کلا نخون این نوشته رو:)) انسان‌ها، داستان یک موجود فضایی هست که اومده روی زمین تا یک دانشمند در زمینه‌ی ریاضی رو بکشه و مسئله‌ی مهم ریاضی که حل کرده رو به طور کامل نابود کنه. چرا که اربابان موجود فضایی معتقد هستن که دسترسی انسان به چنین اطلاعات و چنین پیشرفتی در ریاضی هنوز برای انسان زوده و باعث اسیب به خوده انسان میشه. در این بین موجود فضایی در جسم مرد دانشمند قرار می‌گیره و شروع...

    ادامه مطلب
  • افشای جزئیات در همبن حوالی قدم میزند. در همین حوالی ناپدید میشود...

  • نیلوبلاگ

    از بعد از تجربه‌ی بیهوشی، شب‌ها به مرگ فکر می‌کنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست می‌گفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد دهنی و سیگار تا رفتار کردن مثل یه عوضی به تمام معنا. این نسخه ی نترس و احمق خودم رو دوست ندارم و این روزا دشمن شماره یک خودمم و دارم توی باتلاقی دستو پا میزنم که...

    ادامه مطلب
  • در همبن حوالی قدم میزند. در همین حوالی ناپدید میشود...

  • نیلوبلاگ

    از بعد از تجربهی بیهوشی، شبها به مرگ فکر میکنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست میگفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد دهنی و سیگار تا رفتار کردن مثل یه عوضی به تمام معنا. این نسخه ی نترس و احمق خودم رو دوست ندارم و این روزا دشمن شماره یک خودمم و دارم توی باتلاقی دستو پا میزنم که خودم ساختمش. این روزا ناخودآگاهم پناه برده به خاطرات بچگی. مرتب خواب میبینم که کودکی با سن تک رقمی هستم و باز سر از خونه ی قدیمی مادر بزرگ در آوردم و بابا شب ها مجبوره پیشم نباشه و اون سگ وحشتناک پشت پنجره باز داره زوزه میکشه و ترس تا عمق استخ...

    ادامه مطلب
  • نمیخوام تا ابد زندگی کنم

  • نیلوبلاگ

    + پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱ | 11:22 PM | مگی خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمیدونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتنها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم.این روزا حتی خودمم نمیدونم دقیقا چی از جون زندگی میخوام. دارم راه های مختلف رو سرک میکشم و هر روزی رو با یه تفکر و یه نوع علاقه شروع میکنم و شیخ اسمش رو گذاشته فتح کردن تپههای تازه (آره دقیقا منظورش همونه که داری بهش فکر میکنی)رویاهای انگلیسیم رو نمیتونم داشته باشم. چون موضوعی...

    ادامه مطلب
  • در انتظار تولد رفیق!!

  • نیلوبلاگ

    یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰ 6:31 PM 23ام تولد بهترین رفیقمه...

    ادامه مطلب
  • بری زندگی نمیکنم یه روز هم

  • نیلوبلاگ

    دیروز یه تولد از دوستان نزدیک بودم. تولد بزرگ و شلوغ پلوغی نبود و به خاطر کرونا با پنج شیش نفر سرو تهش رو جمع کرده بودیم. ولی عمیقا جای خالی ددی لانگ لگ رو حس میکردم. همه جفت جفت تو حلق هم بودن و من ف...

    ادامه مطلب
  • تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی

  • نیلوبلاگ

    عید که با جواب های کوتاه و نصفه و نیمه مواجه شده بودم فقط قمیشی گوش میکردم،تنها یه اهنگ که خودش فرستاده بود و میگفت تو بارون که رفتی دلم زیر و رو شد... بعد از اون قمیشی رو به خودم ممنوع کردم. همون طور...

    ادامه مطلب
  • اندر احوالاته زندگی اجتماعی ما!

  • نیلوبلاگ

    بله، دوستی گل با داشتن پیجی خفن، ما رو وسوسه نمود که بوکاستگرامر بشویم! در راستای همین کلمه ی من در آوردی، دهن اینترنت و اینستاگرام را سرویس نموده و از این #هشتگ به آن هشتگ و از این پیج به آن پیج رفته اشک اینستا و سرور هایش را در اورده جاست فور فایند اِ گود آیدیا برای عکاسی و پست کردنش!!!! یک پایمان در اینستا یک پایمان در بلاگفا و سومین پایمان(ما عین هشت پا هی پا در میاوریم) در انجمن بوک پیج در حال تایپ کردن داستانمان بود!(میتونین با اسمه شادی کوچک من پیداش کنید در قسمت داستان بلند) و همان طور که بین این اجتماعات در رفت و آمد بودیم درس سخت و مزخرف مهارت کسب و کار را حفظ مینمودیم!!!! بله بیچاره...

    ادامه مطلب
  • ما در عکس ها زندگی می کنیم

  • نیلوبلاگ

    در واقع تیتر بالا،اسم یه کتابه که در اینده ای نزدیک خواهم خوند!! اما قصد امشبم این نیست که کتاب حرف بزنم،میخوام از یکی دیگه از موضوعات مورد علاقه ام،یعنی عکس و عکاسی (گرچه استعداد خاصی درونش ندارم!-_-) حرف بزنم... به عکس ها تاحالا دقت کردی؟مخصوصا اون عکسه که توی یه جمع خانوادگی،یا یه جمعی که توش حسا...

    ادامه مطلب
  • روزمرگی

  • نیلوبلاگ

    روز طولانی بود!! صبح باید برم دانشگاه، در حالی که هیچ کدوم از کارامو انجام ندادم،حالم از خودم بهم میخوره! صبح خونه ی خاله بودم،نمیدپنم چرا اینقدر امید داشتم که مرد خاکستری رو ببینم،شاید توی خیابون،شاید خونه ی عمو (ا) نمیدونم چه مرگم بود!!! و البته که ندیدمش،از بعد از عروسی خواهرش ندیدمش،دیگه توی گروه هم فعالیت نمیکنه،اخرین پستی که گذاشت،دو روز قبل از محرم بود الان پنجم محرمه،یعنی هفت روز!!!!! شانس منه دیگه چه میشه کرد! کلی کار انجام نداده دارم و در کمال ناباوری، یه داستان جدید هم شروع کردم، این سومین داستان رسمی و البته هفتمین داستان غیر رسمی منه!!!هفت...

    ادامه مطلب
  • ادامه میدیم،پرقدرت تر!!!

  • نیلوبلاگ

    از شنبه،تا همین یک ساعت پیش میتونم بگم در حال سخت جون کندو کار انجام دادن بودم!!و این پرسه همچنان ادامه دارد!!!! بعضی تایما حالم بهم میخوره از همه چی!دل. میخواد ول کنم همه چیز رو بشینم پای هری پاتر جانم یا فن فیکشنم رو بنویسم!اما بعد،به خودم یاد اوری میکنم شهر ارروها!ارزوهات فراموش نشه! باید ادامه بدی چون تو میتونی مگی!! پ.ن1:شکلکای گوشی یه سرکوبیدن توی دیوار کم داره!:/ پ.ن2خودتونو به زور توی قلب کسی جا ندین،جا نمیشین،چوروک میشین،تا میخورین،خوردمیشین! یادم بمونه این جمله!!!...

    ادامه مطلب
  • داستان زندگی!!

  • نیلوبلاگ

    . دوست داری من هم از زندگیت یه داستان بنویسم؟ پونزده ساله دارم این سوال رو از هرکسی که کتاب داستان میخره می پرسم! تا حالا به این موضوع فکر کردی؟ فکر می کنی چند بار می خونیش؟ یه بار؟ دو بار؟ یا سه بار؟ ولی من فکر می کنم هزار بار می خونیش، حتی وقتی کنار پنجره اتاقت تو آرامش چاییت رو میل می کنی یهو از جایت بلند میشی و میری سمت داستانت و صفحه ای که دوست داری رو از حفظ می خونی، دوست داری بخونی چی بودی، چی کار کردی یا اینکه کی رو دوست داشتی. میدونی، یکم درد هم داره! ~ نمایشنامه 'کتاب فروشی خیابان بیست و یکم شرقی' / #روزبه_معین...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    روزمرگی به انگلیسی | روزمرگی یا روزمرگی | روزمرگی های من | روزمرگی ها | روزمرگی کیوسک | روزمرگی های یک زن | روزمرگی چیست | روزمرگی های یک رزیدنت جراحی | روزمرگی در زندگی زناشویی | داستان زندگی پیامبران