
در طول این زندگی بیست و سه چهار سالهم هیچ وقت اینقدر احساس درموندگی نکردم. نمرات ماک ضدحال بزرگی بودن و رزومههایی که این ور اون ور میفرستم یکی بعد از اون یکی رد میشن و هفتهای دو سه بار دعوت میشم به کافههایی که از پول باقی مونده توی حسابم بیشتره. دلم میخواد عربده بکشم و بگم که خیالت راحت شد؟ من یه شکست خورده کامل به نظر میرسم حالا میشه دست از سروی کردن دهنم برداری و یکم روی خوش زندگی رو بهم نشون بدی؟ دیشب داشتم فکر میکردم اگر برای امسال خودم کیک...
ادامه مطلب
قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرفهایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس مینشست و مسیر دانشگاه تا خونه رو رویا بافی میکرد حالا همسر کسیه و در تلاشه که رویاهای واقع بینانهتر خودش رو به واقعیت تبدیل کنه....
ادامه مطلب
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم. قبلا افسردگی اواخر خرداد یا اوایل تیر یادش می افتاد دستای بلندش رو روی گلوی من فشار بده، این روزا سر و کله ش زودتر پیدا شده....
ادامه مطلب
خیلی وقته که چیزی ننوشتم. نه فقط اینجا که در هر جای دیگهای. ۲۶ سالگی رو با رفتن به خونه ی خودم پیش بردم و در انتشارات خیلی سبز کار پیدا کردم و تمام قد تلاش کردم که زنده بمونم که دیوانه نشم که رد ندم. درونم احساس میکنم دختر بچهای مرده. احساس تهی بودن و گم کردن میکنم. انگار که مامانم رو وسط شلوغی ها گم کردم و هر چی میگردم نیست. انگار مهاجرت کردم به کشوری دور افتاده بدون راه برگشت و هیچ جوری نمیتونم با ادمای کشور جدید ارتباط برقرار کنم و اهنگ پرنده ی...
ادامه مطلب
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم.قبلا افسردگی اواخر خرداد یا اوایل تیر یادش می افتاد دستای بلندش رو روی گلوی من فشار بده، این روزا سر و کله ش زودتر پیدا شده. شاید هم من دارم سخت میگیرم. به هر حال قبل از اینکه خودمو روانم رو به فنا بدم دوباره رفتم پیش تراپیستم . به هر حال پیشگیری بهتر از درمانه.میدونی؟ خواهر داشتن عجیبه. کلی سال بوده که میتونستیم خاطرات شیرین کنار هم بسازیم اما نشده. کلی روز بوده که میتونستم با ذوق از اتفاقات دانشگاه یا دوستام ب...
ادامه مطلب
قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرفهایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس مینشست و مسیر دانشگاه تا خونه رو رویا بافی میکرد حالا همسر کسیه و در تلاشه که رویاهای واقع بینانهتر خودش رو به واقعیت تبدیل کنه.این روزا مرتب باید ار نقطهی امنم خارج بشم و این عدم امنیت و این حجم از عدم قطعیت و عدم ثبات برام ترسناکه. ماه های گذشته رو با یه افسردگی خفیف دست و پنجه نرم کردم و با کمک مشاورم در ارگانیک مایندد بیشتر خودم رو شناختم و بیشتر درون ذهنم، درون اون مریمی که فکر میکردم میشناسم کند و...
ادامه مطلب
+ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱ | 11:31 PM | مگی در طول این زندگی بیست و سه چهار سالهم هیچ وقت اینقدر احساس درموندگی نکردم. نمرات ماک ضدحال بزرگی بودن و رزومههایی که این ور اون ور میفرستم یکی بعد از اون یکی رد میشن و هفتهای دو سه بار دعوت میشم به کافههایی که از پول باقی مونده توی حسابم بیشتره. دلم میخواد عربده بکشم و بگم که خیالت راحت شد؟ من یه شکست خورده کامل به نظر میرسم حالا میشه دست از سروی کردن دهنم برداری و یکم روی خوش زندگی رو بهم نشون بدی؟دیشب داشتم فکر میکردم اگر برای امسال خودم کیک تولدمو پختم قطعا روش خواهم نوشت: حرومزادهها من هنوز زندهام. (افکار سور...
ادامه مطلب
پاییز امسال هم بلخره رسید.امسال انچنان که باید و شاید منتظرش نبودم.البته نه این که اصلا ذوقی براش نداشته باشم. دیوارا رو به رنگ سابقم در اوردم...آبیه آبی. حالا اتاق قابل تحمل تره.هر چقدر که فکر میکنم ...
ادامه مطلب
میدونی جانا؟ خیابون ولیعصر از اولشم مال ما بود.اصلا ساخته شده بود که دوتایی دست همو محکم بگیریم از خوده تئاتر شهر قدم زنان حرف بزنیم به خودمون بیایم ببینیم پارک ملت جلومونه! پارک ملتی که عاشق شده و شد...
ادامه مطلب
این روزا، دلم میخواد بنویسم ولی وقتی قلم به دست میگیرم دنیا از حرکت می ایسته،انگار نفس حبس میکنه و با خودش میگه این دختره باز شروع کرد به مزخرف بافتن! و بعد دیگه نمیتونم چیزی بنویسم وگرنه باید خیلی قب...
ادامه مطلب
امروز باهاش قرار داشتم،و این اولین بار برای هر دومون بود،اون اولین بارش بود که پشت یکی از این میز های کافی شاپ میشست و من اولین بار بود که با مامانم به کافه# میرفتم و خب میدونی؟ هیچ اصلا شبیه هیچ کافه# ...
ادامه مطلب
دوشنبه ساعت چهار عصر بود که بالاخره و برای همیشه کاردانی تموم شد و از اونجایی که میخوام کنکور بخونم تا مهر دوست داشتنی سال دیگه خبری از طراحی برای دانشگاه نیست(اگرچه همچنان طرح میزنم و یه سری از کارا رو توی اینستا میزارم) همه ی دیروز رو خواب بودم! هر سری سره ژوژمان ها مجبور میشم یه شب تا صبح یا دو شب تا صبح بیدار بمونم-_- منم که علاقه ی زیادی به خوابیدن دارم و این خیلی مزخرفه!-_-هوم...میخوام تازه شروع کنم برا کنکور خوندن، دیر شده ولی میدونم که میرسم. قرار بود با برنامه ی قلمچی پیش برم که با این اوصاف نمیشه،حالا دوباره باید برنامه بریزم و دوباره هر چی که قبلا خوندم رو هم بخونم. کتاب تستامم زدم،باید برم چند تا کتاب جدید بگیرم.نمیدونم میتونم دانشگاه سراسری قبول شم یا نه،این جور که فه...
ادامه مطلب
وقتی مامانم با شوق میاد و میگه مگی برات خواستگار اومده! تصورش اینه که من الان فشارم میفته و خوشحال میشمو از این شر و ور ها! اما حقیقت امر اینه که عصبی میشم.از این که عین یه جنس، یه کالا پشت ویترین مغازه باشم تا هر کی عشقش کشید بیادو قیمت بپرسه بدم میاد. هیچ وقت انتخاب نکردم که مونث باشم.که اکر حق ان...
ادامه مطلب
روز طولانی بود!! صبح باید برم دانشگاه، در حالی که هیچ کدوم از کارامو انجام ندادم،حالم از خودم بهم میخوره! صبح خونه ی خاله بودم،نمیدپنم چرا اینقدر امید داشتم که مرد خاکستری رو ببینم،شاید توی خیابون،شاید خونه ی عمو (ا) نمیدونم چه مرگم بود!!! و البته که ندیدمش،از بعد از عروسی خواهرش ندیدمش،دیگه توی گروه هم فعالیت نمیکنه،اخرین پستی که گذاشت،دو روز قبل از محرم بود الان پنجم محرمه،یعنی هفت روز!!!!! شانس منه دیگه چه میشه کرد! کلی کار انجام نداده دارم و در کمال ناباوری، یه داستان جدید هم شروع کردم، این سومین داستان رسمی و البته هفتمین داستان غیر رسمی منه!!!هفت...
ادامه مطلب