
خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمیدونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتنها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم. این روزا حتی خودمم نمیدونم دقیقا چی از جون زندگی میخوام. دارم راه های مختلف رو سرک میکشم و هر روزی رو با یه تفکر و یه نوع علاقه شروع میکنم و شیخ اسمش رو گذاشته فتح کردن تپههای تازه (آره دقیقا منظورش همونه که...
ادامه مطلب
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم. قبلا افسردگی اواخر خرداد یا اوایل تیر یادش می افتاد دستای بلندش رو روی گلوی من فشار بده، این روزا سر و کله ش زودتر پیدا شده....
ادامه مطلب
بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم.قبلا افسردگی اواخر خرداد یا اوایل تیر یادش می افتاد دستای بلندش رو روی گلوی من فشار بده، این روزا سر و کله ش زودتر پیدا شده. شاید هم من دارم سخت میگیرم. به هر حال قبل از اینکه خودمو روانم رو به فنا بدم دوباره رفتم پیش تراپیستم . به هر حال پیشگیری بهتر از درمانه.میدونی؟ خواهر داشتن عجیبه. کلی سال بوده که میتونستیم خاطرات شیرین کنار هم بسازیم اما نشده. کلی روز بوده که میتونستم با ذوق از اتفاقات دانشگاه یا دوستام ب...
ادامه مطلب
+ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱ | 11:22 PM | مگی خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمیدونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتنها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم.این روزا حتی خودمم نمیدونم دقیقا چی از جون زندگی میخوام. دارم راه های مختلف رو سرک میکشم و هر روزی رو با یه تفکر و یه نوع علاقه شروع میکنم و شیخ اسمش رو گذاشته فتح کردن تپههای تازه (آره دقیقا منظورش همونه که داری بهش فکر میکنی)رویاهای انگلیسیم رو نمیتونم داشته باشم. چون موضوعی...
ادامه مطلب
دیروز یه تولد از دوستان نزدیک بودم. تولد بزرگ و شلوغ پلوغی نبود و به خاطر کرونا با پنج شیش نفر سرو تهش رو جمع کرده بودیم. ولی عمیقا جای خالی ددی لانگ لگ رو حس میکردم. همه جفت جفت تو حلق هم بودن و من ف...
ادامه مطلب
میدونی جانا؟ خیابون ولیعصر از اولشم مال ما بود.اصلا ساخته شده بود که دوتایی دست همو محکم بگیریم از خوده تئاتر شهر قدم زنان حرف بزنیم به خودمون بیایم ببینیم پارک ملت جلومونه! پارک ملتی که عاشق شده و شد...
ادامه مطلب
گذاشتم اهنگی که به نظر اسم عجیبش باحال بود پخش شه و با شروع ضرب اهنگ با پا روی زمین ضرب گرفتم، ریتم ها اول ملایم بود ولی بعد... زمین زیر هر ضرب پام ترک گوچیکی خورد و با اوج گرفتن اهنگ، زمین دهن باز ...
ادامه مطلب
داره برف میاد،تقریبا 10یا 12سانت برف نشسته و من کنار پنجره ی راهروی طبقه بالا،جایی که هیچ کس پیدام نمیکنه پتو پیچ نشستم و اهنگ گلدون محسن چاووشی رو ریپیده و برف میباره و برف میباره و برف میباره...به جای اینجا بودن، به جای نوشتن این پست باید برم سراغ درسای کنکور... ولی دست و دلم به خوندن نمیره..دلم میخواد برفای توی حیاط نشسته رو بکشم یا گربه ی توی حیاط رو که داره اولین برف عمرش رو میبینه و با ترس پنجه میکوبه به برفا یا یه لیوان چایی تو هوای برفی رو بکشم...اما نمیشه...نمیدونم چه مرگمه! این همه خودمو زدم تو درو دیوار که برم شریعتی!که برم انگلستان!که برند خودمو راه بندازم و به جاش دارم چیکار میکنم؟! احمقانه ترین کار ممکن رو!-_-راستی امروز اخرین روز دانشگاه بود،با بچه ها کلی برف بازی کردیم،دعوا ک...
ادامه مطلب
بله، دوستی گل با داشتن پیجی خفن، ما رو وسوسه نمود که بوکاستگرامر بشویم! در راستای همین کلمه ی من در آوردی، دهن اینترنت و اینستاگرام را سرویس نموده و از این #هشتگ به آن هشتگ و از این پیج به آن پیج رفته اشک اینستا و سرور هایش را در اورده جاست فور فایند اِ گود آیدیا برای عکاسی و پست کردنش!!!! یک پایمان در اینستا یک پایمان در بلاگفا و سومین پایمان(ما عین هشت پا هی پا در میاوریم) در انجمن بوک پیج در حال تایپ کردن داستانمان بود!(میتونین با اسمه شادی کوچک من پیداش کنید در قسمت داستان بلند) و همان طور که بین این اجتماعات در رفت و آمد بودیم درس سخت و مزخرف مهارت کسب و کار را حفظ مینمودیم!!!! بله بیچاره...
ادامه مطلب
در واقع تیتر بالا،اسم یه کتابه که در اینده ای نزدیک خواهم خوند!! اما قصد امشبم این نیست که کتاب حرف بزنم،میخوام از یکی دیگه از موضوعات مورد علاقه ام،یعنی عکس و عکاسی (گرچه استعداد خاصی درونش ندارم!-_-) حرف بزنم... به عکس ها تاحالا دقت کردی؟مخصوصا اون عکسه که توی یه جمع خانوادگی،یا یه جمعی که توش حسا...
ادامه مطلب
. دوست داری من هم از زندگیت یه داستان بنویسم؟ پونزده ساله دارم این سوال رو از هرکسی که کتاب داستان میخره می پرسم! تا حالا به این موضوع فکر کردی؟ فکر می کنی چند بار می خونیش؟ یه بار؟ دو بار؟ یا سه بار؟ ولی من فکر می کنم هزار بار می خونیش، حتی وقتی کنار پنجره اتاقت تو آرامش چاییت رو میل می کنی یهو از جایت بلند میشی و میری سمت داستانت و صفحه ای که دوست داری رو از حفظ می خونی، دوست داری بخونی چی بودی، چی کار کردی یا اینکه کی رو دوست داشتی. میدونی، یکم درد هم داره! ~ نمایشنامه 'کتاب فروشی خیابان بیست و یکم شرقی' / #روزبه_معین...
ادامه مطلب