حالا، تابستون که میشه دل و دماغ نوشتن ندارم،داستانام گوشه ی فایل نوشته ها خاک میخورن، لباس های لطیف پاییزی گوشه ی کمد بسته بندی شده منتظرن...من و مورچه های توی حیاط هم باهم منتظریم تا این تابستون های داغ و نچسب زودتر بگذره...من در سکون، مورچه هه هم در تلاش برای جمع کردن آذوقه ی بیشتر!
کی پاییز و زمستون و بهار بشه که جوراب وبلاگ بلند کلمه دلبرا، پراهن خوف و خفنا، کت چرم و جین و کتان ها دست از چشم انتظار بودن بردارن! دلم تنگ یه هوای یخ زمستونی شده...
برچسب:
نویسنده: آناهیتا میرزایی